تبليغاتX
بی صداترین باران
بی صداترین باران
ای کاش صدای شر شر باران هایی را که از چشمانم می بارید می شنیدی
بعد از مدتها  اومدم سراغ وبلاگ اونم فقط به خاطر اینکه بگم مهری جونم عاشقتم ( مهری همسره خوب و نازم )

2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 3:34 بعد از ظهر  | 

خدايا!

چه حاجتي مونده كه برام برآورده نكرده باشي ، هرچي فكر مي كنم همه چي دارم و به جز شكر تمام بخشيده هات چي دارم كه بگم .

 

خانه آرزوهایم کلبه ای است کوچک دردشت شقایقها  است ،
که تو را کم دارد، راستی کی می آیی ...؟
 
در کوچه پس کوچه های انتظار فراق را هجی می کنم.
فانوس به دست هر سحرگاه در انتظار نا مه ات هستم.
عهدمان فراموشت نشود.
 
گفتمش بی تو چه میباید کرد ؟    عکس رخساره ی ماهش را داد ......
گفتمش همدم شبهایم کو ؟ تاری از زلف سیاهش راداد ......
وقت رفتن همه را میبوسید ، به من ازدور نگاهش را داد ......
یادگاری به همه داد و به من ، انتظار سرراهش را داد .

 

2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 3:13 بعد از ظهر  | 

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .آن ها عاشقانه ... يكديگر را دوست داشتند

زن جوان : يواش برو من مي ترسم

مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره

زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم

مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم

زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواشتر بروني

مرد جوان : مرا محكم بگير

زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري

مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
 

 

2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 11:52 قبل از ظهر  | 

 
" مي روم شايد كه زندگي را دريابم"
 
در سراشيبي كه نامش زندگي است ،
با همه بيگانگي ها مي روم
در سكوت سرد غمگين زمان
بي هدف ، بي يار و تنها مي روم
مي روم شايد كه در دشتي كه
نامش زندگي است ، بازيابم آنچه را
كه گم كرده ام
چرا كه زندگي همچون سيب سرخي است
كه روزگار آن را دو نيم كرده است ، كه
نيمه اول در انتظار نيمه دوم و نيمه دوم
به دنبال نيمه اول است
نيمه هايي كه از پي عشق سر به بيابان مي گذارند،
بياباني كه در دشتهاي مهر و محبت ، گم شده اي
بيش نيست
و انسان بايد زندگي را باور داشته باشد
تا گذر ثانيه ها را با تمام وجود حس كند
ثانيه هايي كه به تندي باد مي آيند و مي روند
و در سهايي از عشق و محبت به انسان مي دهند،
درسهايي كه گذشت در برابر نفرت ها و
نابرابري ها را در گوشها زمزمه مي كنند....
2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 10:22 بعد از ظهر  | 

یکی بود یکی نبود توی این قصه ی ما یک پسر بود که هیچ چیز توی دنیا
نداشت اما همیشه راضی و خندان بود. یک روز تمام فرشته ها نزد خدا
جمع شده بودند یکی از فرشته ها از خدا پرسید: خدایا این پسر چرا همیشه
شاد و راضی است؟ خدا از فرشته ها خواست که هر کدام از آنها دلیلش
را میدانند جواب بدهند. اما کسی جواب نداد ولی جبرییل جواب را می دانست
و گفت: خدایا شما به انسانها چیزی دادید که
به ما ندادید و آن قسمتی از وجود خود شما یعنی عشق است.
جبرییل ادامه داد:آری این پسر عاشق
است اما معشوقه ی او که دختری زیباست به او اهمیت نمی دهد و مغرور
است. فردای آن روز شیطان به سراغ دختر رفت آن را طلسم کرد و به شاخه
گلی سرخ تبدیل کرد و آن را در بیابان گذاشت گل سرخ ضعیف است بدون آب
میمیرد. پسر عاشق از این که معشوقه ی خود را ندیده بود ناراحت بود و
نگران تا این که با پرس و جو به بیابان و گل سرخ رسید. گل سرخ داشت از
بی آبی میمرد پسر هر چه گشت آبی پیدا نکرد پس فکری کرد تا دختر را نجات
دهد. او بزرگترین خار گل را که همان کینه و غرور بود از ساقه ی گل جدا
کرد و آن را در قلبش فرو کرد خون از قلبش جاری شد و به ریشه های گل
رسید طلسم باطل شد و گل تبدیل به دخترک شد . اما دختر باز هم بی توجه
از کنار پسر گذشت اما پسر در لحظه ای که داشت جان میداد خوشحال
بود چون معشوقه ی خود را نجات داده بود و با همان خوشحالی
جان داد

 

2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 9:46 قبل از ظهر  | 

چه آسونه شكستن، رفتن و بردن
 
  زيادت تلخي عشقي
 
  پراز تزوير
 
  پر از ترديد
 
  صدايم كن كنون بي تو نفسهايم شمارش را ز ياد برده
 
  هر از گاهي به ياد تو رود
 
  گاهي فراموشش شود بايد كه باز آيد
 
  وقار ناصحه هردم كشد شعله بر اندامم
 
  خداحافظ اگر گفتم، شكستم، سوختم، ساختم
 
  فقط بر رنج بيرحمي ترا ديدم، پرستيدم
 
  من از خالي پر، از دريا تهي
 
  توانائي به پنداريست كز روح من آويزد
 
  خود كوهم، كه ويرانم
 
  به چشم خاك من بنشين
 
  و فكر كن به شبي تنها كه با تو همدمي كردم خروشيدم، تراويدم
 
  ولي هرگز نخنديدم
 
  نميداني
 
  اگر پروانه هم باشي
 
  نِيَم شمعي كه بر جانت نثار عشق ميريزد
 
  نميبازم من هرزه تمام آرزوهايم
 
  من اكنون از تو تنهايم
 
  تو آتش را كشيدي بر لب سنگين پر دردم.
 
   لبم از آرزو خشكيد
 
 
  برام دعا كنين که تنهام نذاره
2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 9:54 بعد از ظهر  | 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد.چو بغض تلخ فقدانت امان خواب را از من بدزديده ست.زمان انتظار است باز امشب گويي اين قلب از ماتم فراموش كرده آن هجران و دوري را كه تو ديگر نمي آيي.نمي آيي چه سردست اين شب پاييز تنم در آتش بي يار ماندن واي مي سوزد.هواي هستيم اما سراب و سنگي و سرد است تنم و رنجور و لرزان است.
عطش گرم است و حسرت سرد غبار گنگ بي بودن به چشمانم سرد و تلخ تنهايي بر لب اشكي به ناگه مي نشيند در پس اين گونه هاي منجمد از عشق بي فرجام
...................
امروز كه مي خواستم بروم
حجم سرد تنت عجيب مرا آشفت زيبا روي سنگي بگذار برود اينقدر در كشاكش لحظه ها اسيرش نكن
او براي رفتن آمده بود نه براي ماندن
 
 
 
می خوابم تا تو را در خواب ببینمبیشتر میخوابم تا تو را بیشتر در خواب ببینمگر بدانم مردگان هم خواب می بینندمیمیرم تا همیشه تو را در خواب ببینم
2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 12:10 بعد از ظهر  | 

   رویا چرا تنهام گذاشت؟
بگو گفتم  یا نگفتم 
 
به  تو  گفتم قبل رفتنت  اگه نباشی  یک روز کاری با دنیا ندارم به تو گفتم خدمو می کشم و پر می زنم تو آسمونا 
 بگو گفتم  یا نگفتم............
 بگو گفتم  یا نگفتم............
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات
چشماتم تنهام گذاشتن خالا من ماندمو تیخ و یک دست و رگ عکس پاره تو و من
 بگو گفتم  یا نگفتم............
 بگو گفتم  یا نگفتم............
مگه  بهت  نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره حالا روزگار من بعد سفر کردن تو طناب داره تیخ  می کشم رو رگهام می پاشه خونم رو عکسات نتونه سدی بسازه رنگ چشمات سیل اشکات
به  تو  گفتم قبل رفتنت  اگه نباشی  یک روز کاری با دنیا ندارم به تو گفتم خدمو می کشم و پر می زنم تو آسمونا
 بگو گفتم  یا نگفتم............
 بگو گفتم  یا نگفتم............

 

دیگر نمانده هیچ

 دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
 دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
 خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
 جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
 تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
 تا شاید این گریختنم زندگی دهد
 تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
 شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
 تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
 تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
 دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
 بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
 اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
 آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
 اینک منم گریخته از بند زندگی
 با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟
 
   
 
پشت شيشه برف مي بارد
 
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه ام دستي دانه اندوه مي كارد.
   
 
دوست داشتن آنهايي كه مارا دوست دارند كار بزرگي نيست****
مهم آنست آنهايي را كه ما را دوست ندارند را دوست بداريم****
 
 
 
 
وه! چه شبهای سحر سوخته
من
                         خسته
در بستر بی خوابی خویش
در پاسخ ویرانه ی هر خاطره را کز تو در آن
یاد گاری به نشان داشته ام کوفته ام
 
کس نپرسید زکوبنده و لیک
با صدای تو که می پیجد در خاطر من :
کیست کوبنده ی در ؟؟
 
هیچ در باز نشد
تا خطوط گم و رویایی رخسار تو را
بازیابم من یکبار دگر ........
 
آه ! تنها همه جا ، از تک تاریک ، فراموشی کور
سوی من داد آواز
پاسخی کوته و سرد
مٌرد دلبند تو مرد !
 
 
 
راست است این سخنان : من
چنان آینه وار
 درنظر گاه تو استادم پاک
که چو رفتی ز برم
چیزی از ماحصل عشق تو بر جای نماند
در خیال و نظرم
غیر اندوهی در دل ، غیر نامی به زبان
جز خطوط گم و ناپیدایی
در رسوب غم روزان و شبان ....
 
 
لیک ازین فاجعه ی ناباور
با غریوی که
        زدیدار به ناهنگامت
ریخت در خلوت و خاموشی دهلیز فراموشی من
در دل آینه
باز
سایه میگیرد رنگ
در اتاق تاریک
شبحی می کشد از پنجره سر
در اجاق خاموش
شعله ای می جهد از خاکستر
من در این بستر بی خوابی راز
نقش رویایی رخسار تو را می جویم باز
 
 
با همه چشم تو را میجویم
با همه شوق تو را می خواهم
زیر لب باز تو را می خوانم
دائم آهسته به نام
 
ای مسیحا
اینک
مرده یی در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام
 
2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 11:30 قبل از ظهر  | 

من نباشم
من نباشم کی تو رؤیا ، موهاتو ناز می کنه ؟
 کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه ؟
 راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو
 کی میاد دونه دونه با حوصله باز می کنه ؟
 من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت ؟
 کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت ؟
من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاشو
می کنه بدرقه ی راه بلند سفرت ؟
 من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده ؟
کی به فریادت با حس عاشقی جواب می ده ؟
 راس بگو به غیر من کدوم دیوونه ای میاد
 واسه هر اشاره کردنت دو تا کتاب می ده ؟
 من نباشم کی میاد با خواهش و با التماس
 با یه عالم گل ارکیده و کلی گل یاس
 منت چشماتو می کشه فقط به این امید
 که بهش بگی برو ، شعرای تو پر از خطاس
من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره ؟
 کی میاد دنبال تو تو رو تا خورشید می بره ؟
من نباشم کی میگه همیشه حقا با توا ؟
 واسه ی خاطر تو جون می ده پشت پنجره
 من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت ؟
 کی می خواد تو رو مث من تو تموم زندگیت ؟
 من نباشم کی با چشمای تو سازشش می شه ؟
 با تموم مهربونی و غم و دیوونگیت
من نباشم کی واسه خوابت لالایی می خونه ؟
 تو تو هر هوایی باشی ،‌ باز تو دنیات می مونه ؟
 من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم ؟
اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه
 من نباشم کی تحمل می کنه کار تو رو ؟
 با رقیب گشتنا و اذیت و آزار تو رو
 تو خودت داور میدون شو بگو من نباشم
 کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو ؟
من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی ؟
کی میاد سراغ رؤیات تو شبای مهتابی ؟
 من نباشم کی بیداره تا تو خوابت ببره ؟
 کی قایم می شه لای ابرا که راحت بتابی ؟
 من نباشم کی کلافت می کنه با سوالاش ؟
کی تو رو بهم می ریزه ، با بیان خیالاش ؟
 ولی بی انصافیه ،اینم بگم ، من نباشم
 کی تو نامه جای اسمت ماهو می ذاره بالاش ؟
 من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه ؟
 کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه ؟
 من نمی گم تو بگو که کی زمون قهر تو
 همه ی مردم دنیا رو سیاپوش می کنه ؟
 من نباشم کی تو رؤیا درو روت وا می کنه ؟
 هر چی که گم می کنی یه جوری پیدا می کنه
واسه ی من افتخاره ، نگی منت می ذاره
ولی که اندازه ی من ، زیبا ‌زیبا می کنه ؟
من نباشم کی به مرغ عشق تو دونه می ده ؟
 کی به طاووس قشنگ آرزوت لونه می ده ؟
 کی به اون سری که توش عشق یه آدم دیگس
 با نهایت جنون و عاشقی شونه می ده ؟
 من نباشم کی واست حرفای رنگی می زنه ؟
 دیگه کی حرف چش به اون قشنگی می زنه ؟
 کی میاد به جای طرحای قدیمی و زیاد
روی نامه طرح برگ توت فرنگی می زنه ؟
 من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه ؟
 هر چی برگردونی رو تو ، باز تو رو صدا کنه
 کیه که بدونه دیشب با رقیبش بودی و
 انقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه ؟
 من نباشم می دونم تو استراحت می کنی
 اولش ساده به این نبودن عادت می کنی
 اما وقتی فهمیدی راس راسی عاشقت بودم
 نمی گی اما یه کم ، احساس غربت می کنی
 من نباشم اگه حس کردی یه کم غریب شدی
 از یه عاشق یا یه شمع سوخته بی نصیب شدی
 بنویس رو کاغذ و بده دس باد بیاره
 بنویس فقط تویی ، چون دیگه بی رقیب شدی
 من میام گذشته رو می دم دس آب روون
 بعدشم با التماس بهت می گم دیگه بمون
اگه پای کسی تو زندگی ما وا نشه
می تونیم با هم بریم تا هفت تا شهر آسمون
 من نباشم یه روز امتحان کن و بگو چی شد
 اگه امتحان می کردی تو ، چه قد چیزا می شد
 بعد امتحان اگه یه وقت کسی بود مث من
 نشونم بده بگو شاگرد اولت کی شد ؟
 من نباشم می دنم فکر می کنی خود خواهیه
 ولی این حقیقته ، قصه آب و ماهیه
 هیچ کسی نمی تونه انقد دوست داشته باشه
 عشق من یه عشق آسمونی و الهیه
من نباشم ولی نه ،‌ باید خودت بگی بیا
 تو باید فرقی بذاری میون عاشقیا
 دیگه ما تو عصرمون لیلی و مجنون نداریم
قلبامون سنگی شدن ،‌ رنگ دلامونم سیا
 من نباشم به خدا قدر تو رو نمی دونن
 دوس دارن باهات بسازن و لیکن نمی تونن
 من می رم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون
 اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن
مریم حیدرزاده
2 نوشته شده توسط حامد  در ساعت 10:26 بعد از ظهر  |